X
تبلیغات
قالب وبلاگ
:::اشعار شعرای ایران زمین:::
نوشته شده توسط امیر.غلامحسین پورـرامین زارع-محمد امام بخش به نمایندگی بچه های شایسته ی دوم تجربی دبیرستان شاهد

غزلیات 

بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را




بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را
ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را
کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را
لبت چون چشمه‌ی نوش است و ما اندر هوس مانده که بر وصل لبت یک روز باشد دسترس ما را
به آب چشمه‌ی حیوان حیاتی انوری را ده که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا




جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا
زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی در حال خود گویم همی، یادی بود کارم ترا
آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر تیمار کار من بخور، کز جان خریدارم ترا
هان ای صنم خواری مکن، ما را فرازاری مکن آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم ترا
جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم ترا

ای کرده خجل بتان چین را




ای کرده خجل بتان چین را بازار شکسته حور عین را
بنشانده پیاده ماه گردون برخاسته فتنه‌ی زمین را
مگذار مرا به ناز اگر چند خوب آید ناز نازنین را
منمای همه جفا گه مهر چیزی بگذار روز کین را
دلداران بیش از این ندارند با درد قرین چو من قرین را
هم یاد کنند گه گه آخر خدمتگاران اولین را
ای گم شده مه ز عکس رویت در کوی تو لعبتان چین را
این از تو مرا بدیع ننمود من روز همی شمردم این را
سیری نکند مرا ز جورت چونان که ز جود مجد دین را

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا




ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا
از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا
گر بی‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست خود بی‌تو در چه خور بود خواب و خور مرا
عمری کمان صبر همی داشتم به زه آخر به تیر غمزه فکندی سپر مرا
باری به عمرها خبری یابمی ز تو چون نیست در هوای تو از خود خبر مرا
در خون من مشو که نیاری به دست باز گر جویی از زمانه به خون جگر مرا

 

تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا




تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا کی بود ممکن که باشد خویشتن‌داری مرا
سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی چون ز من بربود آن دلبر به طراری مرا
ساقی عشق بتم در جام امید وصال می گران دادست کارد آن سبکساری مرا
زان بتر کز عشق هستم مست با خصمان او می‌بباید بردن او مستی به هشیاری مرا
زارم اندر کار او وز کار او هر ساعتی کرد باید پیش خلق انکار و بیزاری مرا
این شگفتی بین و این مشکل که اندر عاشقی برد باید علت لنگی و رهواری مرا

 

قصائد 

صبا به سبزه بیاراست دار دنیی را



صبا به سبزه بیاراست دار دنیی را نمونه گشت جهان مرغزار عقبی را
نسیم باد در اعجاز زنده کردن خاک ببرد آب همه معجزات عیسی را
بهار در و گهر می‌کشد به دامن ابر نثار موکب اردیبهشت و اضحی را
مذکران طیورند بر منابر باغ ز نیم شب مترصد نشسته املی را
چمن مگر سرطان شد که شاخ نسترنش طلوع داده به یک شب هزار شعری را
چه طعن‌هاست که اطفال شاخ می‌نزنند به گونه گونه بلاغت بلوغ طوبی را
کجاست مجنون تا عرض داده دریابد نگارخانه‌ی حسن و جمال لیلی را
خدای عز و جل گویی از طریق مزاج به اعتدال هوا داده جان مانی را
صبا تعرض زل بنفشه کرد شبی بنفشه سر چو درآورد این تمنی را
حدیث عارض گل درگرفت و لاله شنید به نفس نامیه برداشت این دو معنی را
چو نفس نامیه جمعی ز لشکرش را دید که پشت پای زدند از گزاف تقوی را
زبان سوسن آزاد و چشم نرگس را خواص نطق و نظر داد بهر انهی را
چنانکه سوسن و نرگس به خدمت انهی مرتبند چه انکار را، چه دعوی را
چنار پنچه گشاده است و نی کمر بسته است دعا و خدمت دستور و صدر دنیی را
سپهر فتح ابوالفتح آنکه هست ردای ز ظل رایت فتحش سپهر اعلی را


زهی به تقویت دین نهاده صد انگشت مثر ید بیضاست دست موسی را
نموده عکس نگینت به چشم دشمن ملک چنانکه عکس زمرد نموده افعی را
ز کنه رتبت تو قاصر است قوت عقل بلی ز روز خبر نیست چشم اعمی را
قصور عقل تصور کند جلالت تو اساس طور تحمل کند تجلی را
به خاکپای تو صد بار بیش طعنه زدست سپهر تخت سلیمان و تاج کسری را
روایح کرمت با ستیزه‌رویی طبع خواص نیشکر آرد مزاح کسنی را
حرارت سخطت با گران رکابی سنگ ذبول کاه دهد کوههای فربی را
دو مفتی‌اند که فتوی امر و نهی دهند قضا و رای تو ملک ملک تعالی را
بهر چه مفتی رایت قلم به دست گرفت قضا چو آب نویسد جواب فتوی را
تبارک‌الله معیار رای عالی تو چو واجبست مقادیر امر شوری را
هر آن مثال که توقیع تو بر آن نبود زمانه طی نکند جز برای حنی را
ز غایت کرم اندر کلام تو نی نیست در اعتقاد تو ضد است نون مگر یی را
به هیچ لفظ تو نون هم به یی نپیوندد وجود نیست مگر در ضمیر تو نی را
به بارگاه تو دایم به یک شکم زاید زمانه صوت سال و صدای آری را
وجود بی‌کف تو ننگ عیش بود چنان که امن و سلوت می‌خواند من و سلوی را


وجود جود تو رایج فتاد اگرنه وجود به نیمه باز قضا می‌فروخت اجری را
زهی روایح جودت ز راه استعداد امید شرکت احیا فکنده موتی را
چو روز جلوه‌ی انشاد راوی شعرم به بارگاه درآرد عروس انشی را
به رقص درکشد اندر هوای بارگهت هوای مدح تو جان جریر و اعشی را
اگرچه طایفه‌ای در حریم کعبه‌ی ملک ورای پایه‌ی خود ساختند ماوی را
به پنج روز ترقی به سقف او بردند چو لات و عزی اطراف تاج و مدری را
شکوه مصطفویت آخر از طریق نفاذ ز طاقهاش درافکند لات و عزی را
طریق خدمت اگر نسپرند باکی نیست زمانه نیک شناسد طریق اولی را
ز چرخ چشمه‌ی تیغ تو داشتن پر آب ز خصم نایژه‌ی حلق بهر مجری را
ز باس کلک تو شمشیر فتنه باد چنان که تیغ بید نماید به چشم خنثی را
همیشه تا که به شمشیر و کلک نظم دهند به گاه خشم و رضا خوف را و بشری را
ترا عطیه‌ی عمری چنانکه هیلاجش کند کبیسه‌ی سالش عطای کبری را

 

ای داده به دست هجر ما را



ای داده به دست هجر ما را خود رسم چنین بود شما را
بر گوش نهاده‌ای سر زلف وز گوشه‌ی دل نهاده ما را
تا کی ز دروغ راست مانند زین درد امید کی دوا را
هر لحظه کجی نهی دگرگون کس درندهد تن این دغا را
بردی دل و عشوه دادی ای جان پاداش جفا بود وفا را
ما عافیتی گرفته بودیم دادی تو به ما نشان بلا را
آن روز که گنج حسن کردی این کنج وثاق بی‌نوا را
گفتم که کنون ز درگه دل امید عیان کند وفا را
یک‌دم دو سخن به هم بگوییم زان کام دلی بود هوا را
در حجره‌ی وصل نانشسته هجر آمد و در بزد قضا را
جان گفت که کیست گفت بگشای بیگانه مدار آشنا را
گستاخ برآمد و درآمد تهدیدکنان جدا جدا را
با وصل به خشم گفت آری گر من نکشم تو ناسزا را
ناری تو به دامن وفا دست اندر زده آستین جفا را
خواهی که خبر کنم هم‌اکنون زین حال کسان پادشا را

شهزاده عماد دین که تیغش صد باره پذیره شد وغا را
احمد که ز محمدت نشانیست هم نامی ذات مصطفا را
آن کو چو به حرب تاخت بیند بر دلدل تند مرتضی را
گرد سپهش به حکم رد کرد از حجره‌ی دیده توتیا را
خاک قدمش به فخر بنشاند در گوشه‌ی گوش کیمیا را
ای کرده خجل نسیم خلقت در ساحت بوستان صبا را
طبع تو که ابر ازو کشد در یک تعبیه کرده صد سخا را
دست تو که کوه او برد کان صد گنج نهاده یک عطا را
در بزم امل ز بخشش تو محروم ندیده جز ریا را
در رزم اجل ز کوشش تو AMIR.GH ]
ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


باسلام بنده به نمایندگی دانش آموزان دوم تجربی دبیرستان شاهد در رابطه با درس ادبیات با همکاری همکلسیانم:رامین زارع و محمد امام بخش وبلاگی از زندگینامه شعرای ایران واندکی آثار آنان تحیه کردیم که امیدوارم از وبلاگمون خوشتون بیاد وازش لذت ببرید ممنون از توجهتون ...امیر غلامحسین پور...

آرشيو مطالب
آمار سایت
افراد آنلاین : ۱
بازديدهاي امروز : ۱
بازديدهاي ديروز : ۰
كل بازديدها : ۲۶۴۲
بازدید این هفته : ۱
بازدید این ماه : ۳
تعداد نظرات : ۴
تعداد كل مطالب : ۲۸
امکانات وب
 ..... .....

.

........


 .......

كد ماوس

 ............