X
تبلیغات
قالب وبلاگ
:::اشعار شعرای ایران زمین:::
نوشته شده توسط امیر.غلامحسین پورـرامین زارع-محمد امام بخش به نمایندگی بچه های شایسته ی دوم تجربی دبیرستان شاهد

قصائد 

چون نای بی‌نوایم از این نای بینوا




چون نای بی‌نوایم از این نای بینوا شادی ندید هیچ کس از نای بینوا
با کوه گویم آنچه از او پر شود دلم زیرا جواب گفته‌ی من نیست جز صدا
شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک روزم همه شب است و صباحم همه مسا
انده چرا برم چو تحمل ببایدم؟ روی از که بایدم؟ که کسی نیست آشنا
هر روز بامداد بر این کوهسار تند ابری بسان طور زیارت کند مرا
برقی چو دست موسی عمران به فعل و نور آرد همی پدید ز جیب هوا ضیا
گشت اژدهای جان من این اژدهای چرخ ورچه صلاح، رهبر من بود چون عصا
بر من نهاد روی و فرو برد سربه سر نیرنگ و سحر خاطر و طبعم چو اژدها
در این حصار خفتن من هست بر حصیر چون بر حصیر گویم؟ خود هست بر حصا
چون باز و چرغ، چرخ همی داردم به بند گر در حذر غرابم و در رهبری قطا
بنگر چه سودمند شکارم که هیچ وقت از چنگ روزگار نیارم شدن رها
زین سمج تنگ چشمم چون چشم اکمه است زین بام پست پشتم چون پشت پارسا
ساقط شده است قوت من پاک اگرنه من بر رفتمی ز روزن این سمج با هبا
با غم رقیق طبعم از آن سان گرفت انس کز در چو غم درآید گویدش مرحبا
چندان کز این دو دیده‌ی من رفت روز و شب هرگز نرفت خون شهیدان کربلا
با روزگار قمر همی بازم ای شگفت نایدش شرم هیچ که چندین کند دغا
گر بر سرم بگردد چون آسیا فلک از جای خود نجنبم چون قطب آسیا
آن گوهری حسامم در دست روزگار کاخر برونم آرد یک روز در وغا
در صد مصاف و معرکه گر کند گشته‌ام روزی به یک صقال به جای آید این مضا
ای طالع نگون من ای کژ رو حرون ای نحس بی‌سعادت و ای خوف بی‌رجا
خرچنگ آبی‌ای و خداوند تو قمر آبی است، سوزش تن و جان از شما چرا؟
مسعود سعد گردش و پیچش چرا کنی در گردش حوادث و در پیچش عنا
خود رو چو خس مباش به هر سرد و گرم دهر آزاده سرو باش به هر شدت و رخا
می‌دان یقین که شادی و راحت فرستدت گرچند گشته‌ای به غم و رنج مبتلا،
جاه محمد علی آن گوهری که چرخ پرورده ذات پاکش در پرده‌ی صفا
چون بر کفش نهاد و به خلق جهان نمود زو روزگار تازه شد و ملک با بها
گردون شده است رتبت او پایه‌ی علو خورشید گشت همت او مایه‌ی ضیا
تا شد سحاب جودش با ظل و با مطر آمد نبات مدحش در نشو و در نما
تا آفتاب رایش در خط استواست روز و شب ولی و عدو دارد استوا
تا شد شفای آز، عطاهای او، نیاز بیماروار کرد ز نان خوردن احتما
فربه شده است مکرمت و ایمن از گزند تا در بهار دولت او می‌کند چرا
ای کودکی که قدر تو کیوان پیر شد بخت جوان چو دایه همی پرورد ترا
پیران روزگار سپرها بیفکنند در صف عزم چون بکشی خنجردها
گویا به لفظ فهم تو آمد زبان عقل بینا به نور رای تو شد دیده‌ی ذکا
بر هر زبان ثنای تو گشته است چون سخن در هر دلی هوای تو رسته است چون گیا
چون مهر بی‌نفاق کنی در جهان نظر چون ابر بی‌دریغ دهی خلق را عطا
اقرار کرد مال به جود تو و بس است دو کف تو گواه و دو باید همی گوا
جاه تو را به گردون تشبیه کی کنم گفته است هیچکس به صفت راست را دوتا؟
عزم تو را که تیغ نخوانیم، خرده‌یی است زیرا که تیغ تیز فراوان کند خطا
گر دشمنت ز ترس برآرد چو مرغ پر آخر چو مرغ گردد گردان به گردنا
تو خاص پادشا شدی و پر شگفت نیست شد خاص پادشا پسر خاص پادشا
ای عقل را دهای تو، چون ماه را فروغ ای فضل را ذکای تو چون دیده را ضیا
چون بخت نحس گفته‌ی من نشنود همی نزد تو مستجاب چرا شد مرا دعا
معلوم شد مرا که هنوز اندرین جهان مانده است یک کریم که دارد مرا وفا
چون بر محمد علیم تکیه اوفتاد زهره است چرخ را که نماید مرا جفا؟
ضعف و فساد بیش نترساندم کز او بازوی من قوی شد و بازار من روا
ای هر کفایتی را شایسته و امین و ای هر بزرگی‌یی را اندر خور و سزا
تو شاخ آن درختی کاندر زمانه بود برگش همه شجاعت و بارش همه سخا
اندر پناه سایه‌ی او بود عمر من تا بر روان پاکش غالب نشد فنا
یک رویه دوستم من و کم حرص مادحم هم راست در خلاام و هم پاک برملا
هم مدح، نادر آید و هم دوستی، تمام مادح چو بی‌طمع بود و دوست بی‌ریا
نظم مرا چو نظم دگر کس مدان از آنک یاقوت زرد نیکو ماند به کهربا
هرچند کز برای جزا بایدم مدیح والله که بر مدیح نخواهم ز تو جزا
آزاده را که جوید نام نکو به شعر چون بندگان ز خلق نباید ستد بها
در مدحت تو از گل تیره کنم گهر هرگز چو مدحت تو که دیده است کیمیا؟
امروز من چو خار و گیاام ذلیل و پست از باغ بخت، نوکندم هر زمان بلا
تو آفتاب و ابری کز فر و سعی تو گل‌ها و لاله‌ها دمد از خار و ازگیا
ابیات من چو تیر است از شست طبع من زیرا یکی کشیده کمانم ز انحنا
چون از گشاد بر نظرت شد زمانه راست هرگز گمان مبر که ز بخت افتدش بدا
بیمار گشت و تیره، تن و چشم جاه و بخت ای جاه و بخت تو همه دارو و توتیا
ای نوبهار! سرو نبیند همی تذرو ای آفتاب! نور نیابد همی سها
تا دولت است و نعمت با بخت تو بهم از لهو و از نشاط زمانی مشو جدا
از ساقی یی چو ماه سما جام باده خواه بر لحن و نغمه‌ی صنمی چون مه سما
زان شادی و طرب که دو رخسار او گل است بر حسن او بهشت زمان می‌کند ثنا
اندر بر و کنار وی آن سرو لعبتی اندر بهار بزم چو بلبل زند نوا
نالان شود به زاری، چون دست نازکش در چشم گرد او زند انگشت گردنا
تا طبع‌ها مراتب دارند مختلف آب است بر زمین و اثیرست برهوا،
بادت چهار طبع به قوت چهار طبع کرده به ذات اصلی در کالبد بقا
همچون هوا هوای تو بر هر شرف محیط همچون اثیر اثیر بزرگیت با سنا
همچون زمین زمین مراد تو اصل بر چون آب، آب دولت تو، مایه‌ی صفا

آن راست‌گو خروس مجرب




شد مشک شب چو عنبر اشهب شد در شبه عقیق مرکب
زان بیم کافتاب زند تیغ لرزان شده به گردون کوکب
ما را به صبح مژده همی داد آن راست گو خروس مجرب
می‌زد دو بال خود را برهم از چیست آن؟ ندانم یارب
هست از نشاط آمدن روز یا از تاسف شدن شب؟
ای ماهروی سلسله زلفین و ای نوش لب سیمین غبغب
پیش من آر باده از آن روی نزد من آر بوی از آن لب
دل را نکرد باید معذور تن را نداشت باید متعب
در دولت و سعادت صاحب که آداب از او شده است مهذب
منصور بن سعید بن احمد کش بنده‌اند حران اغلب
آن کو عمید رفت ز خانه و آن کو ادیب رفت به مکتب
در فضل بی‌نظیر و نه مغرور در اصل بی‌قرین و نه معجب
از رای اوست چشمه‌ی خورشید وز خلق اوست عنبر اشهب
نزدیک کردگار، مکرم در پیش شهریار، مقرب
در هر زبان به دانش ممدوح در هر دلی به جود محبب
ای در اصول فضل مقدم و ای در فنون علم مدرب
تقصیر اگر فتاد به خدمت من بنده را مدار معاتب
که آمد همی رهی را یک چند دور از جمال ملجس تو تب
تا بر زمین بروید نسرین تا بر فلک برآید عقرب
جاه تو باد میمون طالع جان تو باد عالی مرقب
در مجلست ز نزهت، مفرش بر آخورت ز دولت، مرکب

 

به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست


[ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ ] [ ۲۲:۳۲ ] [ AMIR.GH ]
ارسال نظر
به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست
به هیچ وقت مرا نظم و نثر کم نشود که نظم و نثرم در است و طبع من دریاست
به لطف آ ب روان است طبع من لیکن به گاه قوت و کثرت چو آتش است و هواست
اگر چه همچو گیا نزد هر کسی خوارم وگرچه همچو صدف غرق گشته تن بی‌کاست،
عجب مدار زمن نظم خوب و نثر بدیع نه لل از صدف است و نه انگبین ز گیاست؟
به نزد خصمان گر فضل من نهان باشد زیان ندارد، نزدیک عاقلان پیداست
شگفت نیست اگر شعر من نمی‌دانند که طبع ایشان پست است و شعر من والاست
به چشم جد و حقیقت مرا نمی‌بینند؟ که نزد عقل مرا رتبت و شرف به کجاست؟
اگر چه چشمه‌ی خورشید روشن است و بلند چگونه بیند آن کش دو چشم نابیناست؟
به هیچ وجه گناهی دگر نمی‌دانند جز آن که ما را زین شهر مولد و منشاست
اگر برایشان سحر حلال بر خوانم جز این نگویند آخر که کودک و برناست
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


باسلام بنده به نمایندگی دانش آموزان دوم تجربی دبیرستان شاهد در رابطه با درس ادبیات با همکاری همکلسیانم:رامین زارع و محمد امام بخش وبلاگی از زندگینامه شعرای ایران واندکی آثار آنان تحیه کردیم که امیدوارم از وبلاگمون خوشتون بیاد وازش لذت ببرید ممنون از توجهتون ...امیر غلامحسین پور...

آرشيو مطالب
آمار سایت
افراد آنلاین : ۱
بازديدهاي امروز : ۱
بازديدهاي ديروز : ۰
كل بازديدها : ۲۶۴۲
بازدید این هفته : ۱
بازدید این ماه : ۳
تعداد نظرات : ۴
تعداد كل مطالب : ۲۸
امکانات وب
 ..... .....

.

........


 .......

كد ماوس

 ............