X
تبلیغات
قالب وبلاگ
:::اشعار شعرای ایران زمین:::
نوشته شده توسط امیر.غلامحسین پورـرامین زارع-محمد امام بخش به نمایندگی بچه های شایسته ی دوم تجربی دبیرستان شاهد

قصائد 

له فی‌المناجات




راه گم کردم، چه باشد گر به راه آری مرا؟ رحمتی بر من کنی وندر پناه آری مرا؟
می‌نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه خوف آن ساعت که با روی چو کاه آری مرا
راه باریکست و شب تاریک، پیش خود مگر با فروغ نور آن روی چوماه آری مرا
رحمتی داری، که بر ذرات عالم تافتست با چنان رحمت عجب گر در گناه آری مرا
شد جهان در چشم من چون چاه تاریک از فزع چشم آن دارم که بر بالای چاه آری مرا
دفتر کردارم آن ساعت که گویی: بازکن از خجالت پیش خود در آه‌آه آری مرا
من که چون جوزا نمی‌بندم کمر در بندگی کی چو خورشید منور در کلاه آری مرا؟
اسب خیرم لاغرست و خنجر کردار کند آن نمی‌ارزم که در قلب سپاه آری مرا؟
لاف یکتایی زدم چندان، که زیر بار عجب بیم آنستم که با پشت دو تاه آری مرا
هر زمان از شرم تقصیری که کردم در عمل همچو کشتی ز آب چشم اندر شناه آری مرا
خاطرم تیره است و تدبیرم کژ و کارم تباه با چنین سرمایه کی در پیشگاه آری مرا؟
گر حدیث من به قدر جرم من خواهی نوشت همچو روی نامه با روی سیاه آری مرا
بندگی گرزین نمط باشد که کردم، اوحدی آه از آن ساعت که پیش تخت شاه آری مرا!

وله روح الله روحه


آن نفس را، که ناطقه گویند، بازیاب تا روشنت شود سخن گنج در خراب
او را ز خود چو بازشناسی درو گریز خود را ازو چو فرق کنی، رخ ز خود بتاب
سرچشمه‌ی تویی تو، آن نور راستیست وان کش توظن بری که تویی لمعه‌ی سراب
از بهر آبروی مجازی، چو خاک پست خود را مکن چو باد بهر آتشی کباب
پیوسته باژگونه نظر می‌کنی به خود خود شخص باژگونه نماید ترا ز آب
خوابیست این حیوة طبیعی، ز روی عقل مرگ اندر آورد سرت، ای بیخبر، ز خواب
گفتی که: عقل ما و تن ما و جان ما این ماو ما که گفت؟ به من باز ده جواب
آن گرتو بودی آن دگران چیستند پس؟ ور غیرتست، در طلبش باش و بازیاب
فصلی از آن کتاب به دست آور، ای حکیم تا نسخه‌ای ز خیر ببینی هزار باب
نیکی ستاره‌ایست کزو می‌کند طلوع انسان حقیقتی که بدو دارد انتساب
هر شربتی که او ندهد نیست خوشگوار هر دعوتی که او نکند نیست مستجاب
فعلش کمال ویژه و قولش صواب صرف عهدش وفای خالص و حسنش حباب ناب
عقلش وزیر و روح مشیرست و دل سریر تن بارگاه میر و ازو میر در حجاب
راه موحدان همه زو پیش رفت، اگر توحیدت آرزوست بدان آستان شتاب
وهم و خیال حس تو من ذلکی دواند اندر حساب هستی و او صدر آن حساب

او لب هستی تو و اکنون تو قشر او زین قشر نا گذشته کجا بینی آن لباب؟
معراج واصلان تو بدین آستان طلب ور نه چو دیو سوخته گردی بهر شهاب
او را اگر بجای بمانی، بماندت همواره در مذلت و جاوید در عذاب
پیری به من رسید، لقب نور و چهره نور و آن نور عرضه کرد برین چشم پر ز آب
سرش به حال من نظر لطف برگماشت کز وی مرا معاینه شد سر صد کتاب
برداشت این نقاب و مرا دیده باز کرد و آنگاه خود ز دیده‌ی من رفت در نقاب
تا راه دل به حضرت او برد اوحدی آسوده شد ز زحمت تقلید شیخ و شاب

 

وله فی‌الموعظه


گر آن جهان طلبی، کار این جهان دریاب به هرزه می‌گذرد عمر، وارهان، دریاب
تو غافلی و رفیقان به کار سازی راه چه خفته‌ای؟ که برون رفت کاروان، دریاب
هزار بار ترا بیش گفته‌ام هر روز که : هین! شبی دوسه بیدار باش، هان! دریاب
جوان چو پیر شود، کار کرده می‌باید ز پیر کار نیاید، تو، ای جوان، دریاب
زمانه می‌گذرد، چون زمین مباش، زمن قبول کن، ز من ای خواجه، این زمان دریاب
ترا شکار دلی، گر ز دست برخیزد سوار شو، منشین، سعی کن، روان دریاب
گرت به جان خطری میرسد تفاوت نیست قبول خاطر صاحب دلان بجان دریاب
ورت نگه کند از گوشه‌ای شکسته دلی غلط مشو، که فتوحیست رایگان، دریاب
به هیچ کار نیایی چو ناتوان گردی کنون که کار به دستست، می‌توان، دریاب
اقامت تو بدنیا ز بهر آخرتست چو این گذشت به غفلت مکوش و آن دریاب
شنیده‌ای که چها یافتند پیش از تو؟ تو نیز آدمیی، جهد کن، همان دریاب
به پیشگاه بزرگان گرت رها نکنند فقیر باش و زمین بوس و آستان دریاب
ز عمر عاریتی، اوحدی، بمیر امروز پس آنگهی برو و عمر جاودان دریاب
مکن ز یاد فراموش روز دشواری که با تو چند بگفتم که: ای فلان، دریاب

 غزلیات

له فی‌المناجات




راه گم کردم، چه باشد گر به راه آری مرا؟ رحمتی بر من کنی وندر پناه آری مرا؟
می‌نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه خوف آن ساعت که با روی چو کاه آری مرا
راه باریکست و شب تاریک، پیش خود مگر با فروغ نور آن روی چوماه آری مرا
رحمتی داری، که بر ذرات عالم تافتست با چنان رحمت عجب گر در گناه آری مرا
شد جهان در چشم من چون چاه تاریک از فزع چشم آن دارم که بر بالای چاه آری مرا
دفتر کردارم آن ساعت که گویی: بازکن از خجالت پیش خود در آه‌آه آری مرا
من که چون جوزا نمی‌بندم کمر در بندگی کی چو خورشید منور در کلاه آری مرا؟
اسب خیرم لاغرست و خنجر کردار کند آن نمی‌ارزم که در قلب سپاه آری مرا؟
لاف یکتایی زدم چندان، که زیر بار عجب بیم آنستم که با پشت دو تاه آری مرا
هر زمان از شرم تقصیری که کردم در عمل همچو کشتی ز آب چشم اندر شناه آری مرا
خاطرم تیره است و تدبیرم کژ و کارم تباه با چنین سرمایه کی در پیشگاه آری مرا؟
گر حدیث من به قدر جرم من خواهی نوشت همچو روی نامه با روی سیاه آری مرا
بندگی گرزین نمط باشد که کردم، اوحدی آه از آن ساعت که پیش تخت شاه آری مرا!

 

وله روح الله روحه




آن نفس را، که ناطقه گویند، بازیاب تا روشنت شود سخن گنج در خراب
او را ز خود چو بازشناسی درو گریز خود را ازو چو فرق کنی، رخ ز خود بتاب
سرچشمه‌ی تویی تو، آن نور راستیست وان کش توظن بری که تویی لمعه‌ی سراب
از بهر آبروی مجازی، چو خاک پست خود را مکن چو باد بهر آتشی کباب
پیوسته باژگونه نظر می‌کنی به خود خود شخص باژگونه نماید ترا ز آب
خوابیست این حیوة طبیعی، ز روی عقل مرگ اندر آورد سرت، ای بیخبر، ز خواب
گفتی که: عقل ما و تن ما و جان ما این ماو ما که گفت؟ به من باز ده جواب
آن گرتو بودی آن دگران چیستند پس؟ ور غیرتست، در طلبش باش و بازیاب
فصلی از آن کتاب به دست آور، ای حکیم تا نسخه‌ای ز خیر ببینی هزار باب
نیکی ستاره‌ایست کزو می‌کند طلوع انسان حقیقتی که بدو دارد انتساب
هر شربتی که او ندهد نیست خوشگوار هر دعوتی که او نکند نیست مستجاب
فعلش کمال ویژه و قولش صواب صرف عهدش وفای خالص و حسنش حباب ناب
عقلش وزیر و روح مشیرست و دل سریر تن بارگاه میر و ازو میر در حجاب
راه موحدان همه زو پیش رفت، اگر توحیدت آرزوست بدان آستان شتاب
وهم و خیال حس تو من ذلکی دواند اندر حساب هستی و او صدر آن حساب
او لب هستی تو و اکنون تو قشر او زین قشر نا گذشته کجا بینی آن لباب؟
معراج واصلان تو بدین آستان طلب ور نه چو دیو سوخته گردی بهر شهاب
او را اگر بجای بمانی، بماندت همواره در مذلت و جاوید در عذاب
پیری به من رسید، لقب نور و چهره نور و آن نور عرضه کرد برین چشم پر ز آب
سرش به حال من نظر لطف برگماشت کز وی مرا معاینه شد سر صد کتاب
برداشت این نقاب و مرا دیده باز کرد و آنگاه خود ز دیده‌ی من رفت در نقاب
تا راه دل به حضرت او برد اوحدی آسوده شد ز زحمت تقلید شیخ و شاب

وله فی‌الموعظه


گر آن جهان طلبی، کار این جهان دریاب به هرزه می‌گذرد عمر، وارهان، دریاب
تو غافلی و رفیقان به کار سازی راه چه خفته‌ای؟ که برون رفت کاروان، دریاب
هزار بار ترا بیش گفته‌ام هر روز که : هین! شبی دوسه بیدار باش، هان! دریاب
جوان چو پیر شود، کار کرده می‌باید ز پیر کار نیاید، تو، ای جوان، دریاب
زمانه می‌گذرد، چون زمین مباش، زمن قبول کن، ز من ای خواجه، این زمان دریاب
ترا شکار دلی، گر ز دست برخیزد سوار شو، منشین، سعی کن، روان دریاب
گرت به جان خطری میرسد تفاوت نیست قبول خاطر صاحب دلان بجان دریاب
ورت نگه کند از گوشه‌ای شکسته دلی غلط مشو، که فتوحیست رایگان، دریاب
به هیچ کار نیایی چو ناتوان گردی کنون که کار به دستست، می‌توان، دریاب
اقامت تو بدنیا ز بهر آخرتست چو این گذشت به غفلت مکوش و آن دریاب
شنیده‌ای که چها یافتند پیش از تو؟ تو نیز آدمیی، جهد کن، همان دریاب
به پیشگاه بزرگان گرت رها نکنند فقیر باش و زمین بوس و آستان دریاب
ز عمر عاریتی، اوحدی، بمیر امروز پس آنگهی برو و عمر جاودان دریاب
مکن ز یاد فراموش روز دشواری که با تو چند بگفتم که: ای فلان، دریاب

 

جام جم<

تعداد بازدید : ۱۷۹
[ يکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۱ ] [ ۱۸:۵۹ ] [ AMIR.GH ]
ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


باسلام بنده به نمایندگی دانش آموزان دوم تجربی دبیرستان شاهد در رابطه با درس ادبیات با همکاری همکلسیانم:رامین زارع و محمد امام بخش وبلاگی از زندگینامه شعرای ایران واندکی آثار آنان تحیه کردیم که امیدوارم از وبلاگمون خوشتون بیاد وازش لذت ببرید ممنون از توجهتون ...امیر غلامحسین پور...

آرشيو مطالب
آمار سایت
افراد آنلاین : ۱
بازديدهاي امروز : ۱
بازديدهاي ديروز : ۱
كل بازديدها : ۲۶۲۱
بازدید این هفته : ۱
بازدید این ماه : ۱۶
تعداد نظرات : ۴
تعداد كل مطالب : ۲۸
امکانات وب
 ..... .....

.

........


 .......

كد ماوس

 ............