X
تبلیغات
قالب وبلاگ
:::اشعار شعرای ایران زمین:::
نوشته شده توسط امیر.غلامحسین پورـرامین زارع-محمد امام بخش به نمایندگی بچه های شایسته ی دوم تجربی دبیرستان شاهد

قصائد 

در یکتا پرستی و ستایش حضرت خاتم الانبیاء




جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ دل طلب کز دار ملک دل توان شد پادشا
تا تو خود را پای بستی باد داری در دو دست خاک بر خود پاش کز خود هیچ نگشاید تو را
با تو قرب قاب قوسین آنگه افتد عشق را کز صفات خود به بعد المشرقین افتی جدا
آن خویشی، چند گوئی آن اویم آن او باش تا او گوید ای جان آن مائی آن ما
نیست عاشق گشتن الا بودنش پروانه وار اولش قرب و میانه سوختن، آخر فنا
لاف یک رنگی مزن تا از صفت چون آینه از درون سو تیرگی داری و بیرون سو صفا
آتشین داری زبان و دل سیاهی چون چراغ گرد خود گردی از آن تردامنی چون آسیا
رخت از این گنبد برون بر، گر حیاتی بایدت زان که تا در گنبدی با مردگانی هم وطا
نفس عیسی جست خواهی راه کن سوی فلک نقش عیسی در نگارستان راهب کن رها
بر گذر زین تنگنای ظلمت اینک روشنی درگذر زین خشک سال آفت اینک مرحبا
بر در فقر آی تا پیش آیدت سرهنگ عشق گوید ای صاحب خراج هر دو گیتی اندر آ
شرب عزلت ساختی از سر ببر باد هوس باغ وحدت یافتی از بن بکن بیخ هوا
با قطار خوک در بیت المقدس پا منه با سپاه پیل بر درگاه بیت الله میا
سر بنه کاینجا سری را صد سر آید در عوض بلکه بر سر هر سری را صد کلاه آید عطا
هر چه جز نور السموات از خدائی عزل کن گر تو را مشکوة دل روشن شد از مصباح لا

چون رسیدی بر در لاصدر الا جوی از آنک کعبه را هم دید باید چون رسیدی در منا
ور تو اعمی بوده‌ای بر دوش احمد دار دست کاندر این ره قائد تو مصطفی به مصطفا
اوست مختار خدا و چرخ و ارواح و حواس زان گرفتند از وجودش منت بی‌منتها
هشت خلد و هفت چرخ و شش جهان و پنج حس چار ارکان و سه ارواح و دو کون از یک خدا
چون مرا در نعت چون اویی رود چندین سخن از جهان بر چون منی تا کی رود چندین جفا


مطلع دوم




کار من بالا نمی‌گیرد در این شیب بلا در مضیق حادثاتم بسته‌ی بند عنا
می‌کنم جهدی کزین خضرای خذلان بر پرم حبذا روزی که این توفیق یابم حبذا
صبح آخر دیده‌ی بختم چنان شد پرده در صبح اول دیده‌ی عمرم چنان شد کم بقا
با که گیرم انس کز اهل وفا بی‌روزیم من چنین بی‌روزیم یا نیست در عالم وفا
در همه شروان مرا حاصل نیامد نیم دوست دوست خود ناممکن است ایکاش بودی آشنا
من حسین وقت و نااهلان یزید و شمر من روزگارم جمله عاشورا و شروان کربلا
ای عراق الله جارک نیک مشعوفم به تو وی خراسان عمرک الله سخت مشتاقم تو را
گرچه جان از روزن چشم از شما بی‌روزی است از دریچه‌ی گوش می‌بیند شعاعات شما
عذر من دانید کاینجا پای بست مادرم هدیه‌ی جانم روان دارید بر دست صبا
تشنه‌ی دل تفته‌ام از دجله آریدم شراب دردمند زارم از بغداد سازیدم دوا
بوی راحت چون توان برد از مزاج این دیار نوشدارو چون توان جست از دهان اژدها
پیش ما بینی کریمانی که گاه مائده ماکیان بر در کنند و گربه در زندان سرا
گر برای شوربائی بر در اینها شوی اولت سکبا دهند از چهره آنگه شوربا
مردم ای خاقانی اهریمن شدند از خشم و ظلم در عدم نه روی، کانجا بینی انصاف و رضا


در مباهات و نکوهش حسودان




نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا
مریم بکر معالی را منم روح القدس عالم ذکر معالی را منم، فرمان روا
شه طغان عقل را نایب منم، نعم الوکیل نوعروس فضل را صاحب منم نعم الفتی
درع حکمت پوشم و بی‌ترس گویم القتال خوان فکرت سازم و بی‌بخل گویم الصلا
نکته‌ی دوشیزه‌ی من حرز روح است از صفت خاطر آبستن من نور عقل است از صفا
عقد نظامان سحر از من ستاند واسطه قلب ضرابان شعر از من پذیرد کیمیا
رشک نظم من خورد حسان ثابت را جگر دست نثر من زند سحبان وائل را قفا
هر کجا نعلی بیندازد براق طبع من آسمان زان تیغ بران سازد از بهر قضا
بر سر همت بلا فخر از ازل دارم کلاه بر تن عزلت بلا بغی از ابد دارم قبا
من ز من چو سایه و آیات من گرد زمین آفتاب آسا رود منزل به منزل جا به جا
این از آن پرسان که آخر نام این فرزانه چیست؟ وان بدین گویان که آخر جای این ساحر کجا؟
پیش کار حرص را بر من نبینی دست رس تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمان روا
ترش و شیرین است مدح و قدح من تا اهل عصر از عنب می‌پخته سازند و ز حصرم توتیا
هم امارت هم زبان دارم کلید گنج عرش وین دو دعوی را دلیل است از حدیث مصطفا
من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس من چراغ عقل و آنها روز کوران هوا
دشمنند این عقل و فطنت را حریفان حسد منکرند این سحر و معجز را رفیقان ریا
حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس قول احمد را خطا خواندند جمعی ناسزا
من همی در هند معنی راست هم چون آدمم وین خران در چین صورت کوژ چون مردم گیا
چون میان کاسه‌ی ارزیز دلشان بی‌فروغ چون دهان کوزه‌ی سیماب کفشان بی‌عطا
من عزیزم مصر حکمت را و این نامحرمان غر زنان برزنند و غرچگان روستا
گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک من سهیلم کمدم بر موت اولادالزنا
جرعه نوش ساغر فکر منند از تشنگی ریزه خوار سفره‌ی راز منند از ناشتا
مغزشان در سر بیاشوبم که پیلند از صفت پوستشان از سر برون آرم که مارند از لقا
لشکر عادند و کلک من چو صرصر در صریر نسل یاجوجند و نطق من چو صور اندر صدا
خویشتن هم جنس خاقانی شمارند از سخن پارگین را ابر نیسانی شناسند از سخا
نی همه یک رنگ دارد در نیستان‌ها ولیک از یکی نی قند خیزد وز دگر نی، بوریا
دانم از اهل سخن هرکه این فصاحت بشنود هم بسوزد مغز و هم سودا پزد بی‌منتها
گوید این خاقانی دریا مثابت خود منم خوانمش خاقانی اما از میان افتاده قا

 

قطعات 

در طلب جایزه




صاحبا نو به نو تحیت من پیش قابوس سرفراز فرست
قطعه‌ای کز ثنا طرازیدم به جهان جوی دین طراز فرست
پیش خوان پایه‌ی سلیمانی سخن مور گرم تاز فرست
نزد محمود شاه هند گشای قصه‌ی هندوی ایاز فرست
حال ذره به افتاب رسان راز صعوه به شاه‌باز فرست
منعما پیش کیقباد دوم از من این یک سخن به راز فرست
گر مرا ز انتظار پشت شکست مومیائی چاره ساز فرست
جگر از بس جگر که خورد بسوخت شربت نو جگر نواز فرست
آز من تشنه‌ی سخای تو شد جرعه ریز سخا به آز فرست
کشت صبر مرا نیاز عطات دیت کشته‌ی نیاز فرست
سحر بین شعر و شعرها بشکن کان طلب اقچه سوی گاز فرست
بلبل اینک صفیر مدح شنو گندنا سوی حقه‌باز فرست
بس دراز است قد امیدم درع انعام هم دراز فرست
آن عطا کز ملوک یافته‌ام عشر آن وقت اهتزاز فرست
آفتابی و من تو را خاکم خاک را آتشین طراز فرست
به سزا مدحتی فرستادم سوی من خلعتی به ساز فرست
یا صلت ده به آشکار مرا یا به پنهان قصیده باز فرست
عقد در، طالبان بسی دارد گر فرستی به احتراز فرست
عنبر و مشک اگر به کارت نیست هر دو با قلزم و طراز فرست
سحر بابل گرت پسند نشد سوی جادوی بی‌نماز فرست
زر اگر خاتم تو را نسزید باز با کوره‌ی گداز فرست
یوسفی کو به هفده قلب ارزید باز با چاه هفده باز فرست
ناز پرورد بکر طبع مرا گم مکن با حجاب ناز فرست
چون کبوتر به مکه یابد امن از عراقش سوی حجاز فرست
خضر عمری حیات عالم را مدد عمر دیر یاز فرست

در مدح شروان شاه




شاها معظما ملک الشرق خسروا تو حیدری و حرز کیان ذوالفقار توست
شروان که زنده کرده‌ی شمشیر توست و بس شمشیروار در کف دریا شعار توست
بحری به تیغ و شخص نهنگان غریق توست کوهی به گرز و جان پلنگان شکار توست
تو تاج بخش جمع سلاطین و همچو من سلطان تاجدار فلک طوق‌دار توست
از آسمان خاطر و بحر ضمیر من در دری و کوکب دری نثار توست
از دهر خاطر فضلا را مخاطره است خاقانی از مخاطره در زینهار توست
از بس کرم که دست و زبان تو کرده‌اند دستم ثنا نویس و زبان سحر کار توست
وز بس که گوش من ز زبانت لطف شنود گوشم خزینه خانه‌ی گوهر نگار توست
آواز الغریق به گردون رسید از آنک جانم غریق همت گردون سوار توست
آهنگ دست بوس تو دارم ولی ز شرم لرزان تنم چو رایت خورشیدوار توست
خواهم که چشم برکنم و سر برآورم اما چه سود چشم و سرم شرمسار توست
چون چشم برکنم؟ که سرم زیر پای توست چون سر برآورم؟ که سرم زیر بار توست
شروان به روزگار تو امیدوار باد 
[ يکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۱ ] [ ۱۸:۲۴ ] [ AMIR.GH ]
ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


باسلام بنده به نمایندگی دانش آموزان دوم تجربی دبیرستان شاهد در رابطه با درس ادبیات با همکاری همکلسیانم:رامین زارع و محمد امام بخش وبلاگی از زندگینامه شعرای ایران واندکی آثار آنان تحیه کردیم که امیدوارم از وبلاگمون خوشتون بیاد وازش لذت ببرید ممنون از توجهتون ...امیر غلامحسین پور...

آرشيو مطالب
آمار سایت
افراد آنلاین : ۱
بازديدهاي امروز : ۱
بازديدهاي ديروز : ۰
كل بازديدها : ۲۶۴۲
بازدید این هفته : ۱
بازدید این ماه : ۳
تعداد نظرات : ۴
تعداد كل مطالب : ۲۸
امکانات وب
 ..... .....

.

........


 .......

كد ماوس

 ............