X
تبلیغات
قالب وبلاگ
:::اشعار شعرای ایران زمین:::
نوشته شده توسط امیر.غلامحسین پورـرامین زارع-محمد امام بخش به نمایندگی بچه های شایسته ی دوم تجربی دبیرستان شاهد

.

  در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران


                                

به میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را پر از دود سپند جان من کن دور میدان را
بزن بر جانم آن تیر نگاه صید غافل کش که در شست تغافل بود و رنگین داشت پیکان را
کمان ناز اگر اینست و زور بازوی غمزه چه جای دل که روزن می‌کند در سینه سندان را
چه سرها کز بدن بیگانه سازد خنجر شوخی چه افتد آشنایی با میانت طرف دامان را
درستی در کدامین کوی دل ماند نمی‌دانم که آن مژگان کج می‌آزماید زخم چوگان را
سر سد جان خون‌آلود بر نوک سنان گردد کند چشم تو چون تعلیم لعب نیزه مژگان را
ز باران بهار حسن آبی بر گلستان زن که اندر مهر جان پر گل کند دیوار بستان را
ز روی خویش اگر نقشی گذاری بر درمشرق ز خجلت کس نبیند بعد ازین خورشید تابان را
شراب لعلی رنگ رخت در ساغر اول کباب خام‌سوز روی آتش می‌کند جان را
مگر نار خلیل است آن رخ رخشان تعالی‌الله که در بار است اندر هر شرارش سد گلستان را
چه استیلای حسن است این بمیرم پیش بیدادش که از لب بازگرداند به دل فریاد و افغان را
تبسم خونبها می‌آورد گو غمزه خنجر زن که همره کرده می‌آرد نگاه درد درمان را
چه خوبی اله اله در خور آنی که تا باشی روی اندر عنان بخت فرمان بخش دوران را
شه والا گهر بحر کرم شهزاده‌ی اعظم که مثلش گوهری پیدا نشد دریای امکان را
بلند اقبال فرخ فر خلیل الله دریا دل که در تاج اقبال است ذاتش میرمیران را
پدر گو کج بنه تاج مرصع کاین در شاهی چو بر تاجی نشیند بر فروزد چار ارکان را
ز صلب بحر این در کوچو زد یک جنبش موجه توان دادن به هر یک قطره‌اش سد غوطه عمان را
غیاث الدین محمد آنکه جود باد دست او به ذلت خانه موری نهد تخت سلیمان را
نمک سالم برون آید ز آب و موم از آتش چو کار افتد به حفظ کامل او کسر و نقصان را
به دست عالم افتاده است از او سررشته کاری که شبها پاس دارد گرگ دوک و پشم چوپان را
نکردی بی‌اجازت سیل سر در خانه موری خواص عدل او همراه اگر می‌بود باران را
بجز نرگس که باد صبح از و شبنم فرو ریزد ندیده کس به عهد خرم او چشم گریان را
به عهد ضبط حفظش حاملان طبع انسانی به مخزون ضمایر پاسبان سازند نسیان را
اگر شبه درر باری نبودی درگه بارش سر اندر دیده‌ی خورشید بودی چوب دربان را
اگر می‌بود حفظ او حصار عصمت آدم نبودی رخنه‌ی آمد شدن وسواس شیطان را
مگر کش آز را سر پر کند از پنبه‌ی مرهم چو گوهر بار سازد بحر طبعش ابر احسان را
عجب بحری که چون در جنبش آرد باد اجلالش کند خلخال ساق عرش موج شوکت و شان را
چنین بحری بباید تا صدف رخشان دری زاید که آب او سیاهی شوید از رخسار کیوان را
نه رخشان در ، سهیلی در سپهر جان فروزنده که رنگ و روی آن آتش زند لعل بدخشان را
سوار عرصه‌ی دولت که در جولان اقبالش نباشد راه جز در چشم اختر پای یکران را
جناب عالی جودش بلند افتاده تا حدی که آنجا کس به سقایی ندارد ابر نیسان را
به جای دانه در هر رشته سد گوهر کشد خوشه ز آب جود اگر یک رشحه بخشد کشت دهقان را
اگر اینست جذب همت امید بخش او به زور دست جود از کوه بیرون می‌کشد کان را
برآوردی ز توفان دود با یک شعله‌ی قهرش تنوری کو به عهد نوح شد فواره توفان را
عدو دارد ز خوف آن حسام مرگ خاصیت همان تبلرزه که اندر برف باشد شخص عریان را
زهی جایی رسیده‌ی پایه قدر تو کز عزت بود کحل الجواهر خاک پایت عین اعیان را
به یک تک درنوردد توسن عزم تو صحرایی که در گام نخستش ره شود کم حد و پایان را
اگر عزمت ز پای مور بند عجز بردارد به گامی طی کند گر قطع خواهد سد بیابان را
چو از حبس رحم بیرون نهد پا طفل بدخواهت نبیند هیچ جا بیش از زمین و سقف زندان را
پی زخم آزمایی سینه خصم تو را جوید نهد چون مرگ بر نوک سنان فتنه سوهان را
برای دار عبرت نخل عمر دشمنت جوید اجل چون آزماید اره‌های تیز دندان را
کند کاه سبک در وزن با کوه گران دعوی اگر از عدل و انصاف تو باشد کفه میزان را
ز بیم آنکه جودت قفلش از گنجینه نگشاید کلید گنج اندر زیر دندانست ثعبان را
چنان پیشش کشی کش بشکند سد جای پیشانی کنی چون بر میان کوه محکم دست فرمان را
سخندان داورا وحشی که خضر طبع جانبخشش ز رشک خامه دارد در سیاهی آب حیوان را
فکنده کشتیش در قلزم فیض ثنای تو که سازد موجه‌ی او کان گوهر جیب و دامان را
چه گوهرها که گردون را اگر درجی ازین بودی مرصع ساختی تاج زر خورشید تابان را
سزد در موقف ایثار او درهای پر قیمت اگر لطف تو در زر گیرد این طبع درافشان را
الا تا عاشق و معشوق در هر گفتن و دیدن کند خاطرنشان خویش سد لطف نمایان را
سپهرت عاشقی بادا که گر چشمت بر او افتد نویسد در حساب خویشتن سد لطف پنهان را

           در ستایش پروردگار


                                

راحت اگر بایدت خلوت عنقا طلب عزت از آنجا بجوی حرمت از آنجا طلب
تنگ مکن ای همای خانه بر این خاکیان شهپر لا برگشای کنگر الا طلب
دیر خراب جهان بتکده‌ای بیش نیست دیر به ترسا گذار معبد عیسا طلب
تیره مغاکیست تنگ خانه‌ی دلگیر خاک مرغ مسیحا نه‌ای بزم مسیحا طلب
وادی ایمن مجوی از پی ناز کلیم آن همه جا روشن است دیده‌ی موسا طلب
نکته وحدت مجوی از دل بی معرفت گوهر یکدانه را در دل دریا طلب
گرچه هزار است اسم هست مسما یکی دیده ز اسما بدوز عین مسما طلب
ابجد ارکان تست چار کتاب عظیم جزو به جزوش ببین اعظم اسما طلب
آینه‌ای پیش نه از دل صافی گهر صورت خود را ببین معنی اشیا طلب
نیست به غیب و شهود غیر یکی در وجود خواه نهانش بخواه خواه هویدا طلب
وقت جهاد است خیز تیغ تجرد بکش نفس ستمکاره را در صف هیجا طلب
کعبه‌ی گل در مزن بر در دل حلقه کوب زین نگشاید دری مقصد اقصا طلب
ذلت ده روزه فقر مایه‌ی سد عزت است عزت دنیا مخواه پایه‌ی عقبا طلب
زر طلبد طبع تو روی ترش کن بر او علت صفراست این داروی صفرا طلب
خون جگر نوش کن تا شوی از اهل حال نشأه هوس کرده‌ای باده‌ی حمرا طلب
لذت زهر بلا پرس ز مستان عشق از دل می‌خوارگان لذت صهبا طلب
بخت جوان کسی کو به طلب پیر شد کم ز زنی نیستی درد زلیخا طلب
سالک ره را ببوس پای پر از آبله گنج گهر بایدت در ته آن پا طلب
درد اگر راحت است پیش مریضان عشق در مرض از نیشتر راحت اعضا طلب
سوخته را راحت است از پی هر آه سرد راحت گلخن فروز در دم سرما طلب
همچو سکندر مجوی آب خضر در سواد عارف دل زنده را آن ز سویدا طلب
رتبه‌ی عرفان شود شام فنا روشنت قیمت انوار شمع در شب یلدا طلب
شانه به درد آورد تارک شاهدوشان طاقت زخم اره از زکریا طلب
زمره‌ی عشاق را پایه‌ی والاست دار بر سر کرسی برآ پایه‌ی والا طلب
عاشق مرتاض کی طالب جنت شود ای که به راحت خوشی جنت اعلا طلب
سالک ره را کجا فرصت آسایش است گر تو از آن فارغی سایه‌ی طوبا طلب
مرد خدا کی کند میل به لذت خلد در دل کودک‌وشان حسرت حلوا طلب
دشمن اگر تیغ و تشت پیش نهد سر مکش دوست اگر بایدت حالت یحیا طلب
سگ ز پی جیفه رفت در به در و کو به کو گر به سگی قائلی جیفه‌ی دنیا طلب
خیز و چو سبزی مکن جا به سر خوان کس طعمه اگر بایدت سبزی صحرا طلب
در دل سختست و بس آرزوی سیم و زر گر طلبی سیم و زر در دل خارا طلب
باطن صافی چو نیست راه حقیقت مپوی چاه بسی در ره است دیده بینا طلب
شمع هدایت کجا در دل هر کس نهند همچو کلیمی بجو دیده ز بیضا طلب
پا به سر خود منه در ره این بادیه رهرو (ی ) این راه از شبرو اسرا طلب
احمد مرسل که چرخ از شرف پای او با همه رفعت کند پایه‌ی بطحا طلب
از لب او گوش کن زمزمه‌ی لاینام وز دل بیدار او راز فاوحا طلب
جلد اگر می‌کنی مصحف و جدش بر او دفتر انجیل را بهر مقوا طلب
گو علم سبز او خضر ره خویش ساز آنکه به محشر کند سایه‌ی طوبا طلب
پای بلندی که زد پای طلب در رهش از پی ایثار او عقد ثریا طلب
درگذر از نه فلک در ره او خاک باش اهل خرد کی کند پایه‌ی ادنا طلب
وحشی اگر طالبی بر در احمد نشین کام از آنجا بجوی نام از آنجا طلب
عرض تمنا مکن از در دونان دهر آب رخ هر دو کون از در مولا طلب
در حق من بخششی یا نبی‌اله که نیست رسم تو الا عطا کار من الا طلب

      در ستایش حضرت علی «ع»


                             

ز بحر بسکه برد آب سوی دشت سحاب سراب بحر شود عنقریب و بحر سراب
گرفته روی زمین آب بحر تا حدی که‌گر کسی متردد شود پیاده در آب
چنان بود که ز فرقش کلاه بارانی گهی نماید و گاهی نهان شود چو حباب
غریب نیست که گردد ز شست و شوی غمام به رنگ بال حواصل سفید پرغراب
عجب که بند شود تا به پشت گاو زمین 
[ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ ] [ ۱۹:۲۴ ] [ AMIR.GH ]
ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


باسلام بنده به نمایندگی دانش آموزان دوم تجربی دبیرستان شاهد در رابطه با درس ادبیات با همکاری همکلسیانم:رامین زارع و محمد امام بخش وبلاگی از زندگینامه شعرای ایران واندکی آثار آنان تحیه کردیم که امیدوارم از وبلاگمون خوشتون بیاد وازش لذت ببرید ممنون از توجهتون ...امیر غلامحسین پور...

آرشيو مطالب
آمار سایت
افراد آنلاین : ۱
بازديدهاي امروز : ۱
بازديدهاي ديروز : ۱
كل بازديدها : ۲۶۲۱
بازدید این هفته : ۱
بازدید این ماه : ۱۶
تعداد نظرات : ۴
تعداد كل مطالب : ۲۸
امکانات وب
 ..... .....

.

........


 .......

كد ماوس

 ............