X
تبلیغات
قالب وبلاگ
:::اشعار شعرای ایران زمین:::
نوشته شده توسط امیر.غلامحسین پورـرامین زارع-محمد امام بخش به نمایندگی بچه های شایسته ی دوم تجربی دبیرستان شاهد

       آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ


                          

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی گرچه مستوجب سد گونه جفایی، باز

 

   کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را


                          

کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را
توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را
من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می‌بینم که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را
به گنجشگان میالا دام خود، خواهم چنان باشی که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را
اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را
نصیحت اینهمه در پرده ، با آن طور خودرایی مگر وحشی نمی‌داند، زبان رمز و ایما را

  راندی ز نظر، چشم بلا دیده‌ی ما را

 
                       

راندی ز نظر، چشم بلا دیده‌ی ما را این چشم کجا بود ز تو، دیده‌ی ما را
سنگی نفتد این طرف از گوشه‌ی آن بام این بخت نباشد سر شوریده‌ی ما را
مردیم به آن چشمه‌ی حیوان که رساند شرح عطش سینه‌ی تفسیده‌ی ما را
فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند این عرصه‌ی شترنج فرو چیده‌ی ما را
هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور چشم دل از تیغ نترسیده‌ی ما را
ما شعله‌ی شوق تو به سد حیله نشاندیم دامن مزن این آتش پوشیده‌ی ما را
ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند خرسند کن از خود دل رنجیده‌ی ما را
با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی پاشید نمک، جان خراشیده‌ی ما را

 

    تازه شد آوازه‌ی خوبی ، گلستان ترا


                       

تازه شد آوازه‌ی خوبی ، گلستان ترا نعمه سنج نو، مبارک باد، بستان ترا
خوان زیبایی به نعمتهای ناز آراست، حسن نعمت این خوان گوارا باد مهمان ترا
مدعی خوش کرد محکم در میان دامان سعی فرصتش بادا که گیرد سخت دامان ترا
باد، پیمان تو با اغیار یارب استوار گرچه امکان درستی نیست پیمان ترا
سد چو وحشی بسته‌ی زنجیر عشقت شد ز نو بعد از این گنجایش ما نیست زندان ترا

من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را


                    

من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

 

طی زمان کن ای فلک ، مژده‌ی وصل یار را


                         

طی زمان کن ای فلک ، مژده‌ی وصل یار را پاره‌ای از میان ببر این شب انتظار را
شد به گمان دیدنی، عمر تمام و ، من همان چشم به ره نشانده‌ام جان امیدوار را
هم تو مگر پیاله‌ای، بخشی از آن می کهن ور نه شراب دیگری نشکند این خمار را
شد ز تو زهر خوردنم مایه‌ی رشک عالمی بسکه به ذوق می‌کشم این می ناگوار را
نیم شرر ز عشق بس تا ز زمین عافیت دود بر آسمان رسد خرمن اعتبار را
وحشی اگر تو عاشقی کو نفس تورا اثر هست نشانه‌ای دگر سینه‌ی داغدار را

   خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را


                        

خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را چون قد خود بلند کن پایه‌ی قدر ناز را
عشوه پرست من بیا، می زده مست و کف زنان حسن تو پرده گو بدر پردگیان راز را
عرض فروغ چون دهد مشعله‌ی جمال تو قصه به کوتهی کشد شمع زبان دراز را
آن مژه کشت عالمی تا به کرشمه نصب شد وای اگر عمل دهی چشم کرشمه ساز را
نیمکتش تغافلم کار تمام ناشده نیم نظر اجازه ده نرگس نیم باز را
وعده‌ی جلوه چون دهی قدوه‌ی اهل صومعه در ره انتظار تو فوت کند نماز را
وحشیم و جریده رو کعبه‌ی عشق مقصدم بدرقه اشک و آه من قافله‌ی نیاز را

 

    نرخ بالا کن متاع غمزه‌ی غماز را


                             

نرخ بالا کن متاع غمزه‌ی غماز را شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را
پیش تو من کم ز اغیارم و گرنه فرق هست مردم بی‌امتیاز و عاشق ممتاز را
صید بندانت مبادا طعن نادانی زنند به هر صید پشه بند از پای بگشا باز را
انگبین دام مگس کردن ز شیرین پیشه‌ایست برگذر ، نه دام مرغ آسمان پرواز را
حیف از بازو نیاید، دست بر سیمرغ بند تیر بر گنجشگ مشکن چشم تیر انداز را
بر ده ویران چه تازی، کشوری تسخیر کن شوکت شاهی مبر حسنی به این اعزاز را
مهر بر لب باش وحشی این چه دل پردازی است بیش از این رخصت مده طبع سخن پرداز را
.........

تعداد بازدید : ۷۳
[ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ ] [ ۱۹:۰۹ ] [ AMIR.GH ]
ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


باسلام بنده به نمایندگی دانش آموزان دوم تجربی دبیرستان شاهد در رابطه با درس ادبیات با همکاری همکلسیانم:رامین زارع و محمد امام بخش وبلاگی از زندگینامه شعرای ایران واندکی آثار آنان تحیه کردیم که امیدوارم از وبلاگمون خوشتون بیاد وازش لذت ببرید ممنون از توجهتون ...امیر غلامحسین پور...

آرشيو مطالب
آمار سایت
افراد آنلاین : ۱
بازديدهاي امروز : ۱
بازديدهاي ديروز : ۰
كل بازديدها : ۲۵۸۷
بازدید این هفته : ۱
بازدید این ماه : ۸
تعداد نظرات : ۴
تعداد كل مطالب : ۲۸
امکانات وب
 ..... .....

.

........


 .......

كد ماوس

 ............